محمد على مجاهدى

640

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

را هم از نور هدايت روشن‌ست * مژده‌هاى سرفرازى با من‌ست با سرافرازى قرينت مىكنم * قبلهء اهل يقينت مىكنم حديث غربت بنال اى نى به آهنگ جدايى * بكن با نالهء من همنوايى نواى بينوايى باز سر كن * ز داغ ما ، جهانى را خبر كن بنال از سوز دل در ماتم عشق * كه بىصبر و قرارم از غم عشق بيا با نالهء من همنوا شو * بيا و چاره‌ْساز دردها شو بزن آتش به جان بيقرارم * كه تاب گريهء گل را ندارم بنال آن سان كه آتش خيز باشد * شررآميز و شورانگيز باشد نوايى جانگداز و آتش‌افروز * كه در جان افكند داغى نهان‌سوز بيا با اشك ، غم از دل بشوييم * حديث غربت گل را بگوييم حديث لحظه‌هاى بيقرارى * حديث ناله و شب زنده‌دارى حديث لاله‌هاى باغ خون را * حديث اشكهاى لاله‌گون را تو ديدى دشت را در ماتم و درد * تو ديدى شعله با گلها چه مىكرد تو ديدى لاله‌ها در خون تپيدند * پرستوها ، پريشان پر كشيدند گره از بغض چندين ساله وا كن * غريبم ، غربتم را برملا كن بىقراريهاى حضرت مهدى ( عج ) در سوگ شهيدان كربلا ( با الهام از زيارت ناحيهء مقدّسه ) در هوايت روز و شب با خويش نجوا مىكنم * رازهاى غربت خود را هويدا مىكنم دم به دم مىگويم و از بيقراريهاى دل * عقده‌هاى اين دل آشفته را وامىكنم كو مرا صبر و قرارى از فراق لاله‌ها ؟ * چاره‌اى كى بر غم ديرينه پيدا مىكنم ؟ گريه‌هاى بىامانم ترجمان عاشقىست * عشق را در هاىْهاى گريه معنا مىكنم غم به آتش مىكشد جان پريشان مرا * گريه‌ها در ماتم گلهاى زهرا مىكنم سر به زانو مىگذارم ، وز غريبىهاى تو * جان و دل را در هوايت ناشكيبا مىكنم با خيال لاله‌هاى تشنه‌كام پرپرت * لاله‌هاى سرخ صحرا را تماشا مىكنم